مدح و منقبت حضرت عبدالعظیم حسنی علیهالسلام
صبح صادق که میدمد دل من سرخوش از بادۀ حضور شود از تـمـاشـای جـلـوهزار پـگـاه مـثـل آئـیـنـه غـرق نـور شود نـغــمــۀ آســمــانـی تــوحــیـد میشود در فـضا طـنـینانـداز میپرد باز پـلک دل که: خـدا کـرده درهـای آسـمـان را باز میوزد از منـاره عـطـر اذان سـمـتِ ایـن بـارگـاه نــورانـی دل مـن بـا فــرشـتـگـان خــدا میپـرد در فـضای روحـانـی به نماز ایـستاده مُلک و مَلَک اقـتـدا میکـنـم به حـضرت او جانم از شوق دوست سرشار است دلــم از گــرمـی مــحـبّــت او آسمان و زمین به وقت قنوت با من «أمّن یجیب» میخواند فارغ از خویش و فارغ از عالم دل مـن از حـبـیب میخـوانـد بیشتر از همیشه صحن و رواق از شـمیم حـبیب سرشار است حــرمـش بـوی کــربــلا دارد بسکه از عطر سیب سرشار است رنگ و بـوی حـسین را دارد فطرت پاک او اگر حسنیست از فروزنده گوهـرش پیداست که تـبـار عـقـیق او یـمنیست در مدارش به گردش آوردهست آفــتــاب وِلا ســه اخـــتــر را قـدر او، حُـرمت دگـر بخـشید «حمزه» و «طاهر» و «مطهّر» را از سه خورشید، نور میگیرد حــرم بــا شـکــوه ایــن وادی حـجـّـت هــشـتـم و امـام نـهـم وز عـنـایـات حـضرت هـادی طـائـر پَـر شـکـســتـۀ دل مـن شـده عـمری کـبـوتر حـرمش مهـرش از جان ما مـبادا دور وز دل مـا جـدا مـبـاد غـمـش |